![]() |
![]() |
|
| دیبا |
|
الان که دارم می نویسم ساعت ۲:۰۸ شب به وقت ما اینجاست و به وقت شما میشه ۱:۳۸ ظهر. بعد از دوماه کلاسهای تابستونی و کار کردن اولین شبی که با خیالت راحت می تونم بیدار بمونم و فردا هم تا لنگ ظهر بخوابم البته شبهای قبلم بیدار می موندم اونم با دلشوره که فردا چطوری از خواب بیدار بشم اما وقتی مجبوری باید از خواب بیدار بشی. توی این مدت چند تا سوژه پیدا کردم که راجع بهش بنویسم اما تنبلیم اومد نه اینکه تنبلی کنم از خستگی دیگه نمی تونم بنویسم. همیشه که ایران بودم وقتی مردم راجع به آمریکا حرف می زدند و از خودشون تخیل می ساختند فکر می کردی اینجا بهشت برین اما از قدیم گفتن صدای دهل از دور خوش است. اون موقع ها اصلا به ذهنم نمی رسید که اینجا هم گدا داشته باشه اما بعد از مدتی دیدم داره خوبشم داره. قبلا گفتم جایی که کار می کنم یه فروشگاه موادغذایی بزرگه که تا دلتون بخواد مشتری از همه کشورهای دنیا داره. همیشه جلوی در فروشگاه دوتا پیرمرد و پیرزن هستند که بی آزار اونجا میشینن و به مشتری ها نگاه می کنند روزهای اول حس خوبی بهشون نداشتم وقتی که چیزی می خریدن بیچاره ها نمی دونستن که پولش رو چه جوری پرداخت کنند. تا اینکه یکی از کسایی که اونجا باهام کار می کنه بهم گفت که اینها از مکزیک اومدن جالب این بود که هیچوقت حرف هم نمی زدند اولا فکر می کردم چون مکزیکی هستند انگلیسی نمی فهمند اما بعدا فهمیدم که در کل حرف زدن بلد نیستند البته الان یه مقدار بهتر شدند و یه چیزایی می فهمند. اصل داستان این بود که این دو نفر توی یکی از دهات های مکزیک که کسی نبوده زندگی می کردند و با کسی در ارتباط نبودند حرف زدن هم یادشون رفته و الان هم که اومدن اینجا با نشستن در فروشگاه زندگیشون رو می گذرونن اگه کسی بهشون کمک کنه که کرده اما اگه نکنه میرن سراغ سطل آشغال کنار در و هرچی پیدا کنند می خورند. با چشم خودم دیدم که ته مونده سیب یکی از مشتری ها که انداختش توی سطل آشغال رو برداشتند و خوردند. غذای مورد علاقشون نون مکزیکی ها با کوکولاست تا کسی بهشون پول میده میان توی مغازه نون و نوشابه می خرند. آمریکایی که همه قدرت دنیا رو توی دستش داره یه همچین نقطه ضعف هایی رو هم داره امروز با یکی از دوستای آمریکاییم که حرف می زدم خودش می خندید و می گفت از همه کشورهای دنیا یه چیزی گرفتیم هیچ چیز از خودمون نداریم اما همه قدرت دنیا اینجاست. ازش خواستم که یه غذا بگه که مخصوص آمریکا باشه اما هرچی می گفت از کشورهای دیگه اومده بود حتی یه غذا از خودشون ندارند با این حال نمی دونم چطوری ابرقدرت جهان شده اینم برای آقای عاشق می نویسم هنوز قواعد خبرنویسی یادمه ولی نه اون موقع یاد گرفتم که چطوری بنویسم و نه الان بلدم. خدا رو شکر انگلیسی که یاد نگرفتیم هیچ اون فارسی هم که بلد بودیم پسو پیش شده دلم برای همتون یه ذره شده و خیلی خیلی خیلی زیاد دوستتون دارم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:57 توسط مريم علائي پور |
|
|
سلام به همه رفیق رفقای قدیم و جدید. می دونم که دل همتون برام تنگ شده اینم بدونید که دلم برای همتون یه ذره شده و به یاد شما این روزها می گذره. امشب یکی از دوستام که خودشم بلاگفا داره و اینجا زندگی می کنه باعث شد که دلم برای بلاگم تنگ بشه و دوباره بیام و سری بهش بزنم. چندروز پیش وبلاگ الناز رو که می خوندم و از یکسال رفته و خاطراتی که با هم داشتیم نوشته بود دلم گرفت از اینکه چه دوران خوبی رو پشت سر گذاشتیم. همتون گفته بودید که از خودم بگم حالا هرکی نفهمه میگه چه خبر چقدر خودم تحویل می گیرم اما چه میشه کرد ماییم دیگه. همه چیز خوب پیش میره ملالی نیست جز دوری شما. همون جای قبلی که بودم همونجا کار می کنم و درس خوندنم هم حالا حالا ها ادامه داره. میگم اینجا خارجه است همه چیز فرق داره امروز یه برنامه درس خوندن بهم دادن از این برنامه ها که چند سال طول می کشه درست تموم بشه اینجوری که محاسبه شد بنده در۳۴سالگیم ممکنه دکتر بشم و فکر کنم در اون زمان بچه شما با من فارغ التحصیل بشه. به خدا نمی دونم چی بنویسم اینجا هیچی برای گفتن و نوشتن نداره به قول یکی از دوستام میگه تو بیشتر ایران و با بچه های ایران هستی تا اینکه اینجا باشی. امشب که مسخره ام می کردو گفت نکنه وزیر صلح احمدی نژاد شدی. این قسمت هم برای منصور می نویسم امروز بدجوری یادت افتادم یکی از همکلاسیهام اومده بود سرکلاس اما یادش رفته بود موهاش رو شونه کنه جای بالش رو سرش مونده بود یهو تو اومدی جلو نظرم که صبح ها می اومدی سرکار با صورت نشسته جای بالش رو سرت و تا وقتی می خواستی بری خونه مسخره ات می کردیم. خیلییییییییییییییییییییییییییییی زیاد دلم برای همتون تنگیییییییییییییییییییییییده هرثانیه هردقیقه هرساعت هرروز به یاد همه و همه جا و همه خاطراتم هستم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:17 توسط مريم علائي پور |
|
|
یک سال از اومدن به اینجا مثل برق و باد گذشت. دلم برای همتون یه ذره شده توی این یک سال به یاد همتون با همه خاطراتی که ازتون داشتم بودم. چندتا عکسم از دوستام یعنی کسایی که باهاشون کار می کنم گذاشتم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:31 توسط مريم علائي پور |
|
|
نمی دونم چرا دیگه نمی تونم بنویسم قبلا می گفتم وفتش رو ندارم اما الانم که کالج یک ماه تعطیل شده دستم به نوشتن نمیره یه جورایی تنبل شدم یا شایدم برای یکنواخت بودن زندگی در اینجاست هیچ حرفی که قابل گفتن باشه هم ندارم از وقتی هم که میرم سرکار دیگه نتونستم روزنامه بخونم بفهمم که توی ایران چه خبر یه مدت که از همه جا بی خبر بی خبرم بعضی اوقات میشه که یادم میره حتی خبری از خودمم بگیرم. از اینکه گفتم زندگی اینجا یکنواخت جدی گفتم می دونم که خیلی ها با این حرفی که می زنم مخالف هستن اما واقعیته اینجا کار کردن که اونم درحال حاضر زورکی پیدا میشه تفریح به حساب میاد اونم نه کار کردن مثل ایران کار کردنی که ۱۱ساعت بدون وقفه باید روی پاهات بایستی و از جون مایه بذاری. در حال حاضر از زندگیم شکر خدا راضیم از ۱۰روز دیگه کلاس های کالج دوباره شروع میشه و فکر مشغولی های بنده دوبرابر. هرروز صبح میرم سرکار جایی رو که کار می کنم خیلی دوست دارم آدمایی که باهاشون هستم خیلی مهربونند. وضع زندگی من آنچنان تغییری نداشته همون کاری رو که ایران می کردم اینجا هم انجام میدم. زبانم خیلی بهتر شده تقریبا به راحتی می تونم حرف بزنم که بعضی اوقات رییسم بهم میگه مریم خیلی داری حرف می زنی لطفا تمومش کن. دلم برای همتون تنگ شده اما خودتون هم می دونید که از اوضاع احوال همتون خبر دارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 5:30 توسط مريم علائي پور |
|
|
همیشه فکر می کردم که فروش زن ها فقط توی کتاب های رمان م.مودب پور هست و وقتی بهم می گفتن که این چیزا واقعیت و توی کشور وجود داره برام تعجب آور بود. همیشه دوستام بهم می گفتن حالیت نیست و هیچ وقت نمیخوای سیاهی های جامعه رو ببینی. حالا تو ایران این چیزا بود برام یه مقدار قابل باورتر بود اما اگه بهم می گفتن همچین چیزی توی کشور آمریکا که ابرقدرت دنیاست اصلا باورم نمی شد. اما وقتی وقتی خودم اینجا دیدم مجبور شدم که باور کنم. دوماهه که توی یه فروشگاه بزرگ مواد غذایی کار می کنم. صاحب فروشگاه یه پیرمرد عرب مسیحی که فکر کنم همین روزا باید غزل خداحافظی رو بخونه. همیشه سه تا پسر چشم تنگ توی فروشگاه هستند که از زیر کار یه جورایی در میرن تازه جای بقیه رو هم می گیرن و نمیذارن بقیه هم درست کارشون رو انجام بدن. یه جورایی احمق و دیوونه هم هستند. هفته پیش نتونستم طاقت بیارم و توی فروشگاه گفتم که چرا اینها اینطوری هستند و اینجوری کار می کنند. در عوض چیزی شنیدم که مخم سوت کشید اونم توی کشوری که همه قدرت دنیا رو داره برای پول درآوردن از زنشون استفاده می کنند. جریان از این قرار که صاحب فروشگاه که خیلی پولدار و حداقل شبی ۳۰۰۰۰دلار درآمدش هست یکی از قمار بازهای معروف که هرشب این پول ها رو میده به باد فنا. زن یکی از چشم تنگ ها که میشه خواهر یکی دیگشون با صاحب فروشگاه دوست یعنی دوست دخترشه یه جورایی............... . و چون این خانم پیرمرد رو ساپورت می کنه شوهرش و برادرش و دوست اونها کار نمی کنن ولی پولشون رو می گیرند. کشوری که همه جور رفاه و راحتی داره اما بازم کسایی هستند که برای زندگی کردن دست به همچین کارهایی می زنند. به دوستم که گفتم خیلی راحت گفت قانون طبیعته. به نظرم قانون طبیعت حیوانات نه ما انسانها. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:20 توسط مريم علائي پور |
|
|
آمریکایی ها با وجود اینکه یه مقدار خنگ هستند اما خیلی مهربونند و وقتی که باهات دوست میشند تمام تلاش خودشون رو می کنند که حسن نیتشون رو ثابت کنند. هیچ وقت چیزی رو که باب میلشون نیست قبول نمی کنند و کسی رو هم مجبور به کاری نمی کنند. تقریبا یک ماه هست که یه دوست آمریکایی پیدا کردم که خیلی بهم کمک می کنه و در عین حال خیلی هم باهاش راحت هستم. تا جایی که تمرین هاش رو حل می کنه و میده من از روشون کپی بزنم. هفته پیش بعد از اینکه از کلاس اومدم خونه بهم اس ام اس داد که برام یه میل فرستاده که حتما باید ببینم. وفتی میلم رو باز کردم دیدم که اسم اون هست اما میل به فارسی تایپ شده اول گفتم بی خیال حتما میل اون نبوده و مثل همیشه از این چیزای سرکاری اما وفتی خوب دقت کردم دیدم نه بابا میل فارسی از یه بچه آمریکایی خودم از تعجب شاخ در آوردم. البته از خودمم شرمنده شدم که بعد از ۷ماه با بدبختی دو پاراگراف انگلیسی می نویسم اما این با دیکشنری چه زود تونست یه متن بنویسه. متن میلش رو براتون میذارم ببینید جالب تر اینکه از جاهای دیدنی ایران عکس برام میل می کنه. متن فارسی بهش فارسی هم یاد میدم بعضی کلمات رو به فارسی بهم میگه که خودم قاطی می کنم. شما works . thank من خواستم که به شمادرفارسی ،بنویسم بنابراین من امیدبدارم این برای پست الکترونیک عکس ها ) تصاویر ( ،من آن رادوست بدارم من آنقدرخوشحال هستم که مادرمدرسه ،ملاقات کردیم ومن هم اکنون ازشمامی خواهم که بدانیدکه شمامدرسه واقعاتفریح برای من بسازیدومن زمان هزینه هاباخودتان لذت می برم ومن قول می دهم من می توانستم هرگزشمارافراموش بکنم ! بزودی شمارامی ببینم خواهد I مواظب باش و متن انگلیسی ( I wanted to write to you in farsi, so i hope this works...thank you for the email of the photos, I loved it. I am so happy that we met at school, and I just want you to know that you make school really fun for me and I enjoy spending time with you and I promise I could never forget you! Take care and I'll see you soon. ) هم متن فارسی رو گذاشتم و هم متن انگلیسی. خودم که کلی حال می کنم اومدم توی کشورشون و دارم بهشون فارسی یاد میدم. دیروزم یه پرس کوبیده بهش دادم خیلی هم خوشش اومد. با فرهنگ ایران هم خیلی دوست داره آشنا بشه. منم که سرم درد میکنه برای این چیزا هم زبانم بهتر میشه و هم اینکه یه آمریکایی رو ایرانی می کنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:6 توسط مريم علائي پور |
|
|
کالجی که درس می خونم یه مقدار از سطح زمین فاصله داره البته یه مقدار که چه عرض کنم حدودا باید ۲۰۰پله رو بری بالا تا برسی به جایی که کلاسها دایر میشه. روزهای اول اشکم در می اومد و به زمین و زمان فحش می دادم چه بدی کردم که خدا این بلا رو سرم آورده که هفته ای ۶بار باید این پله ها رو طی کنم تا بتونم دو کلمه درس یاد بگیرم. تا یکی از روزا نزدیک پله ها چشمم افتاد به یه راهنما که نوشته بود آسانسور اومدم برم سمتش که گفتم بی خیال الان اینقدر شلوغه که ممکنه به کلاسم نرسم یه لحظه هم یادم به بیمارستان های خودمون در ساعت های ملاقات افتاد که همه منتظر بودن تا خودشون رو یه جوری توی آسانسور جا کنند با این تصور بی خیال شدم و از پله ها رفتم. اما دیدم که با این شرایط نمی تونم کنار بیام و یه بار امتحان کنم و ببینم اوضاع از چه قراره. وقتی که آسانسور رو دیدم از تعجب شاخ در آوردم هیچکس اونجا نبود گفتم حتما خرابه که کسی اینجا نیست ولی با این حال دکمه رو فشار دادم و در کمال تعجب بعد از ۱دقیقه درش باز شد و هیچکس هم داخلش نبود و به راحتی به کلاسها رسیدم. تعجبم از این بود که همه با استفاده از آسانسور به این راحتی می تونند به کلاسهاشون برسند اما در کمال آرامش روزی چند بار این پله ها رو بالا و پایین میرند. به نظر شما اگه همچین شرایطی در ایران بود الان در اون آسانسور چه خبر بود؟ البته من چون همیشه خون ایرانی در رگهام جاری هست دیگه بعد از این از آسانسور استفاده می کنم و سعی نمی کنم بیش از حد به خودم زحمت و سختی بدم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:9 توسط مريم علائي پور |
|
|
یکی از درس هایی که مجبور بودم بردارم آزمایشگاه شیمی بود که اگه برنداری شیمی رو هم نمی تونی برداری. منم که از این درس های مسخره در ایران نداشتم بنابراین تا دلتون بخواد باهاش مشکل دارم یه جورایی برام خنده داره که آب رو وزن کنم ظرف های آزمایشگاه رو وزن کنم بدبختیش اینجاست که باید هدفت رو هم بگی و همه کارهایی رو هم که انجام دادی مرحله به مرحله بنویسی. هفته پیش که داشتم می رفتم سرکلاس ریاضی دیدم دوتا از همکلاسی هام که باهاشون شیمی دارم با جدیت تمام در حال نوشتن مشق های آزمایشگاه هستن. یکی از پسرها به نظرم کره ای ولی اون یکی قیافش شبیه ایرانی ها بود و هروقت میاد سرکلاس شیمی یه زیرپوش کثیف و پاره و یه شلوار تو مایه های شلوار کردی خودمون می پوشه وقتی می بینمش حالم بد میشه که چرا این نمی تونه مرتب بیاد. اون روز رفتم پیششون که یه سوال بپرسم که به انگلیسی پرسیدم و همون پسر کثیف جوابم رو داد وقتی تشکر کردم و می خواستم برگردم پسر به فارسی بهم گفت شما ایرانی هستید منم بهش گفتم بله من ایرانیم پس شما هم ایرانی هستید در این لحظه با پررویی تمام و با زبان فارسی بهم گفت که نه من ایرانی نیستم پدرو مادرم ایرانی هستند. وقتی این رو گفت شاخ درآوردم که به فارسی اونم بدون لهجه حرف بزنی و بگی ایرانی نیستم. یهو دوستمم اومد و شروع کرد به انگلیسی حرف زدن که بهش گفتم الناز این آقا ایرانی و فارسی حرف میزنه که دوباره به فارسی گفت که من ایرانی نیستم و اسمم آدام که البته فکر کنم اسمش آدم بوده خودش کردش آدام. در آخر هم دیدم که واقعا بچه پررو هست و دیدم اگه جوابی ندم برام عقده میشه بهش گفتم که فکر نکنم ایرانی نباشی وگرنه فارسی رو به این خوبی و بدون لهجه صحبت نمی کردی کسی که فارسی به این خوبی حرف می زنه باید خیلی وقت ها فارسی حرف بزنه و اینکه اگه ایرانی نیستی تو جواب سوالم رو به انگلیسی دادی و دیگه نیازی نبود فارسی از من بپرسی ایرانی هستم یا نه. با این کار یعنی منظورت این بوده که می خواستی بگی ایرانی هستی که البته منکرش شدی. توی کالج به همچین افرادی ایرانی مخفی میگن. برعکس اینها خود آمریکایی ها خیلی خوشحال میشن که با یه ایرانی دوست بشن و همش دوست دارن از ایران و ایرانی بدونن نه از نظر سیاسی چون مغزشون کشش همچین مسایلی رو نداره. چندتا دوست آمریکایی پیدا کردم البته گشتم تو کلاس خوشگل ها و درس خون هاشون رو جدا کردم و باهاشون دوست شدم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 21:57 توسط مريم علائي پور |
|
|
از طرف کلیه دوستات |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:59 توسط مريم علائي پور |
|
|
یک هفته است که از شروع کلاسهای کالج می گذره. منم که آش کشک خاله ام بود رفتم و سر کلاسها نشستم. روز اول یه حس عجیب داشتم با اینکه ۶ماه اینجا زندگی می کنم اما از دیدن آدم های جدید می ترسیدم حتی از دیدن ایرانی های خودمون. کالجی که میرم ایرانی زیاد داره بازم با این حال یه ترس و دلشوره داشتم. توی ایران که درس خوندم بیشتر از یه ساختمان ۳طبقه مسکونی رو به عنوان دانشگاه قبول نداشتم اونم بر اثر عادتیه که به دانشگاه انجمن دارم. وقتی وارد شدم و فضای بزرگتر رو دیدم اونم با آدمهای عجیب غریب که هرکس به یه شکلی و در حال انجام یه کاری گیج شدم. البته اینم بگم چون راه رو هم بلد نبودم تا رسیدم به کالج و پارکینگ پیدا کردم هزاربار گم شدم و از قبلش یه مقدار گیج شده بودم و وقتی شلوغی اونجا رودیدم گیج تر شدم. سر کلاس شیمی که نشستم همش نگران این بودم که نکنه از حرف های استاد چیزی نفهمم که این ترم بدبخت میشم. خوش بختانه هر حرفی می زد می فهمیدم که در فارسی منظورش چی هست اما کلمات انگلیسیش رو متوجه نمی شدم. از ریاضی به علت طرز صحبت استادش و خط دکتریش چیزی نفهمیدم و عوضش کردم با یه استاد با حال. همش با خودم میگم اگه زبان بلد بودم همه این درس ها رو قبلا خوندم و خیلی ساده است اما حالا همش دیکشنری باید باهام باشه که منظورشون رو بفهمم. سخت بود برای منی که ۶ماه پیش با کسایی که برام آشنا بودن درس می خوندم اما الان باید با کسایی باشم که هیچ نزدیکی باهام ندارن. همه چیز زود عوض میشه جای خالی همه دوستام همکلاسی هام هم دانشگاهی هام رو حس کردم. جای خالی الناز و سحر که این سه سال همیشه با هم بودیم. جای خالی منصور اولی که همیشه به همه کارهاش دیر می رسید. نمی دونم شاید قدر لحظه هایی رو که باهاشون بودم ندونستم فکر می کردم که این لحظات تمومی نداره اما زود تموم شد. چه زود دیر می شود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:32 توسط مريم علائي پور |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|